تبليغاتX
کوچولوی نازک من
Lilypie
کوچولوی نازک من

دلم یک جایی می خواهد که اینطوری و به این وسعت بخندم

دلم یک جایی می خواهد پر از صداقت ... پر از لبخندهای واقعی ... پر از چشمهای جمع شده از فرط خنده و خوشحالی ... دلم چهره های آرام و بی دغدغه می خواهد ... دلم موهای آویزان شده بر روی شانه های خانم های جوان را می خواهد که با باد برقصند ... دلم آرامش ... موسیقی ... رقص ... و زندگی می خواهد ... اینروزها از در و دیوار اطرافم ... دورنگی و دوگانگی و دروغ می بارد ... این روزها ابرهای آسمان نیز بارشی دروغین را نثار شهر می کنند ... دروغ است و خشونت است و نگاههای یا بی تفاوت و یا خشمگین که نثار می شود ... این روزها نمی دانم و نمی توانم خوب ها را از بدها تشخیص دهم ... این روزها چیزهایی می بینم و می شنوم که می شود نامش را گذاشت شاخ دارترین دروغ های تاریخ بشریت !! از تجمع های بزرگ در حد کشورم بگیر تا تجمع های خیلی کوچک ... تجربه های تازه ایی که این روزها با آن سروکله می زنم آنقدر انگشت حیرت به دهانم می برد که گاهی می ترسم نکند تمام انگشت دستم را بجوم !!! گاهی می خزم در خود ... گاهی خروشان می شوم ... عدم تعادل رفتاری را به وضوح در خودم مشاهده می کنم ... آرامم ... خیلی آرام ... ولی نه آرامشی که بشود آنقدر خندید و اعتماد کرد که گوشه های دهانت درد بگیرد از فرط خنده ... نمی دانم کجایم ... نمی دانم کیستم ... نمی دانم می دانم یا نمی دانم ... نمی دانم می فهمم یا نمی فهمم ... من گمم ... گم شده ام ... گم توی کوچه پس کوچه هایی که پر است از آدمها ... که بعضی هاشان خیلی شلوغند و بعضی هاشان خیلی آرام ... بعضی هاشان را خیلی ترسناک دوست می دارم و می پرستم ... ولی گمم ... بین این همه آدم !! که می شود گفت یک اجتماعند ... من گمم ... و می ترسم ... و می گردم برای جایی که بشود سه تن را در آن سوراخ جا داد ... من و خانواده ام را ... دلم می خواهد دخترک را پرتاب کنم بیرون از این جمع ... می ترسم نکند افکارش رنگ دوگانگی و چشمانش رنگ غریب چشمان این جماعت را به خود بگیرد ... من برای آینده ی دخترک و این همه نگاه ترسناک و این همه عدم اعتماد می ترسم ... گاهی چقدر دور می شویم ... نه ؟!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم دی 1388 توسط مامان ریحان

توی آشپزخونه ... در حالیکه پیشبند ظرفشویی رو بسته بودم و با دستکش های زرد رنگ داشتم ظرف می شستم ... زیر لب ترانه ای هم زمزمه می کردم ... ترانه نوای غمگینی داشت ولی من خوب بودم ... خوب خوب ... و هواسم اصلا به اطرافم نبود ... الینا توی در یخچال طبق معمول که من ظرف می شویم داشت دنبال به به می گشت و مدام سعی می کرد از یخچال بالا برود و یک چیزی باب میلش پیدا کند ... یک هو که به خودم آمدم دیدم دستان کوچولویی به پاهایم می خورد و مدام می گوید ماما ؟؟؟ مامانیااااااااااااا ... مامانیااااااااا ... نگاش کردم ... گفت ببیبن ... و در یخچال رو آروم بست ... گفتم آفرین دختر قشنگم ... قربون دلبر خودم برم من ... حالا برو با لگوهات بازی کن مادری ... سرش رو به طرف شونش خم کرد یعنی چشم ... و رفت و من دوباره به خوندن و شستن ادامه دادم ... دوباره دو تا دست کوچولو منو به خودم اورد ... مامانیااااااااااااااااااا ... جانم مامان ... و اینبار یه خنده ی این شکلی  گفتم چیه مادری ؟؟ گفت نااااااااااااااازی ... و من تازه فهمیدم الینا نوع ترانه ی انتخابی را نمی پسندند و فکر می کنم من غمگین هستم ... بوسیمدش و گفتم من خوبم قربونت برم ... فقط دارم نانای می خونم ... با چشماش که پر از سوال بود که چرا اگه نانای می خونی اینقدر لحنش غمگینه بهم نگاه کرد و انگشت اشاره اش رو گذاشت روی جوش صورتم و گفت بو ؟؟ ( اوخ شده ؟؟) گفتم آره مامان صورتم بو شده ... با همون انگشت شروع کرد قسمت روی جوش رو نازی کرد و هی گفت ناااااااا ... مامانیا نااااااااااااااا ( نازی ) و بعد صورتم رو بوسید ... یه کم نگاش کردم و گفتم ... مامانی رو دوست داری ؟؟ با سر گفت آره ... گفتم من دیوونه ی توام اینو می دونی ؟؟ و محکم بغلش کردم ... بوسیدمش و بوئیدمش ... و مست شدم ...

اینقدر دوستم نداشته باش دخترک ... می دونم داری اولین عشق و اولین دوست داشتن زندگی ات رو تجربه می کنی ... ولی نذار خیلی عمیق باشه ... دلیلش رو وقتی بزرگ شدی و مادر ٬ خودت می فهمی دلبندم ... اولین عشقی که انسان وقتی متولد می شه تجربه می کنه عشق مادرشه ... آدم اول عاشق مادرش می شه و بعد اونقدر عشق های کوچیک و بزرگ رو تجربه می کنه تا به تعالی برسه ... اگه اهل متعالی شدن باشه . الینا من این روزها رابطه های جدیدی با خدا رو تجربه می کنم ... دارم بازم می شم ریحان دوست داشتنی خودم ... من دارم روحم رو رها می کنم از زنجیرهای تو در تویی که سرسری ازشون پیروی می کردم ... من این روزها دارم تازگی و طراوت حضور خدا رو طور دیگه ای نفس می کشم ... من این روزها بوی عطر بودنش رو عمیق تر حس می کنم ... من این روزها از خیلی از چیزها نمی ترسم ... من با خدا عشق بازی می کنم ... من این روزها دارم بزرگ تر می شم .




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم دی 1388 توسط مامان ریحان

پدرم پشت دوبار آمدن

چلچله ها ، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي

پدرم پشت زمانها مرده است

پدرم وقتي مرد ،

 آسمان آبي بود

پدرم وقتي مرد ، پاسبانها همه شاعر بودند

چهارسال پیش وقتی تیک تاک های ساعت نزدیک می شد به ۵ صبح ... نفس های زندگی بخش بابا بالا و پایین رفتن های آخر رو تجربه می کرد ... وقتی ساعت ۴ صبح یک بار ایست قلبی و احیا داشت و ساعت ۵ صبح برای همیشه ... تا ابد ... خوابید ... وقتی صبح زود محمد رفت برامون صبحانه بخره و درو که باز کرد و چشمهای اشک بار مامان رو دید ظرف صبحونه رو وسط هال رها کرد و خیلی مردونه به کناری خزید و اونقدر اشک نریخت که بغض گلوش تبدیل به چرک شد و مدتها تحت درمان بود ... وقتی مریم تازه از دانشگاه اومده بود و موقع نماز میت بابا مدام فریاد می زد بابام کو ؟؟ بگید بابام بیدار شه ... ستون زندگی ما برای همیشه رو به نابودی رفت ... مدتها کفشهای بابا توی جاکفشی خونه ی مامان دیده می شد ... از خودم و بقیه ی اهل خانواده چیزی نمی گم ... از اشک های مردونه ی برادرهام توی سکوت ... از بغض دردناک و غیر قابل تحمل محمد ۱۶ ساله ... از مادرم که چند ماهی از سکته ی اولش می گذشت و هممون به خاطر اون اشک هامون رو قایم کردیم و اشک نریختیم و یه بغض بزرگ موند و جاخوش کرد توی گلوی همه ی ما ... از گریه هامون ... از جای خالی بابا ... از قاب عکسش روی دیوار و اون لبخند همیشگی توی عکسش ... هیچ وقت کهنه نمی شه بابایی ... هیچ وقت به نبودنت عادت نکردیم ... به جای خالی ات ... به سکوت عکست ... به سنگ قبرت ... خیلی دردناکه ... اینقدر دردناک و غیر قابل تحمل که گاهی از فرط دلتنگی می خوام نفس دارم داد بکشم و گریه کنم ... روز تاسوعا بابایی کنار منبر توی حسینیه ... همون جایی که همیشه می ایستادی و اشک می ریختی هزار بار دیدمت ... اونجا رو دیدم و برای جای خالی ات اشک ریختم ... روز تاسوعا و عاشورای هر سال دلم برات تنگ تر می شه ... چون مدام می دیدمت ... که کنار منبر نوحه خون می ایستادی و گریه می کردی ... بابایی ... چهارسال تموم گذشت و رفت توی پنج سال ... پنج سال بابا ... فردا برات غذایی رو می پزیم که توی خوابم گفتی هوس کردی ... مامان داره با دستهای نیمه جون دارش برات سبزی خورشت پاک می کنه ... بابایی ... همیشه از تو ... خاطراتت و حرفهای دوست داشتنی ات برای دخترم خواهم گفت ... یاد تو همیشه و همیشه توی قلب و ذهن ما باقی می مونه ... بابایی ... یادته شب قبل از رفتنت در گوشت بهت گفتم خیلی دوستت دارم ؟؟؟ نمی دونم شنیدیش یا نه ؟؟ خیلی دوستت دارم و لحظه هات و خونه ی ابدیت همیشه نورانی و غرق رحمت باد .




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم دی 1388 توسط مامان ریحان

تعمیرات توالت از روز پنج شنبه شروع شد و تا ظهر جمعه ادامه داشت ... به خاطر محدودیت های اجباری که باهاش روبرو بودم دخترک رو پمپرز کردم و الین خانم جیش گفتن رو به کل از یاد برده و دوباره تا جیشش رو کرد اعلام می کنه مامااااااااااا دیشششش ... آقای همسر هم عصر جمعه رفت شمال و فردا صبح برمی گرده ... این چند روز من و دخترم تنها بودیم ... البته گاهی هم بیرون رفتیم ... و دیشب به وضوح می شد از اخمهای ممدآقا شوهر خواهرم فهمید که داره ازم لجش می گیره ... الین با ماهان شیطنت می کردند و ممدآقا شاکی شده بود . نمی تونم بگم روزهای خوبی بودند ... وقتی آقای همسر نیست یه استرس دائمی باهامه ... می ترسم ... از اتفاقهایی که ممکن هیچ وقت هم شاید پیش نیاد من می ترسم ... شبها از صدای چکه کردن آب هم می ترسم ... از مردهای همسایه می ترسم و همش سعی می کنم کسی متوجه نشه شوهر من خونه نیست !! فکر کن !! کلا خوب نمی خوابم وقتی آقای همسر نیستش !! دیشب بهش می گم دیگه اجازه نمی دم تنهایی بری شمال ... فکر کرد می خوام نق بزنم گفت کاری نداری؟؟ براش توضیح دادم که با بچه خیلی سختمه وقتی نیستی ... احساس می کنم یک ساله نیستی ... و نیشش رو می دیدم که تا بناگوشش باز شده ولی سعی می کرد به روی خودش نیاره و فقط می گفت من قربون تو می رم ... دیروز عصر هم از دلتنگ شدن یا نشدنم سوال می کرد ... این بار اصلا بهش نگفتم که دلم برات تنگ شده و گویا منتظر شنیدن این جمله بود . دیروز حالم اصلا خوب نبود ... از صبح کنار بخاری زیر پتو دراز کشیده بود م... یه سر درد وحشتناک داشتم و الین هم تو مود به من توجه کن بود که پدر منو دراورد و بلاخره ساعت 3 خوابید ... و من حدود ساعت 4/30 تونستم یه کم از جام بلند بشم ... به هر حال روزهای یکنواختی بودند ... عین یه خط صاف ... حتی یه ذره هم پایین و بالا نشد ... آخر هفته سالگرد فوت بابا هست و من و مامان می خوایم برای سالگرد بابا خورشت قرمه سبزی خیرات کنیم ... آخر هفته رو به کل مشغول هستیم ...

داریم به هفده دی نزدیک می شیم ... این روزها قلبم پر از یه حس عجیبه ... هفده دی روزی بود که خدا با دستهای خودش یه فرشته ی کوچولو رو گذاشت توی بغل من ... دوستت دارم فرشته ی مقدس من ... دوستت دارم پاک و بی آلایش عین بوسه های کوچولوی خودت

با یه ذره تاخیر ... کریسمس مبارک




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم دی 1388 توسط مامان ریحان

اینقدر تمرکز ندارم و دارم به هزار و یک چیز فکر می کنم که برای گذاشتن یه پست جدید آدرس همپیج پرشین بلاگ رو زدم ... عدم تمرکز و به هم ریختگی افکارم توی این روزها روی همه ی مسائل زندگی ام اثر گذاشته ... گاهی یه لبخند ژکوند روی لبم می یارم و گاهی خودم رو می زنم به کوچه ی علی چپ و خوش می شم ... ولی اون ته ته مجبوری تحمل کنی ... تحمل کردن کار خیلی سختیه ... شاید هیچ چیز سخت تر از تحمل کردن نباشه ... قطعا وقتی شرایط بد پیش می یاد آدم مجبور به تحمل کردن می شه و طبیعتا توی شرایط خوب آدم فقط لذت می بره ... من این روزها و این هفته ها فقط دارم تحمل می کنم ... خیلی چیزها می بینم ... خیلی چیزها می شنوم ... بد شدم ... من ریحان این روزها رو دوست ندارم ... من چرا هر روز که داره می گذره اینقدر دارم دور و دورتر می شم از ریحان واقعی خودم ... چرا هر روز نقاب صورتم رو بر می دارم و یکی که سنگی تر باشه روی صورتم می گذارم ... چرا اینقدر بی پروا شدم ... چرا ؟؟ من نازک نارنجیه سفید و سیاه ندیده نیستم ... ولی توی هیچ برهه ای از زمان زندگیم اینی نبودم که الان هستم ... هیچ وقت ریحان این مدلی رو ندیده بودم ... اون ریحان واقعی که پره از حس نرم و لطیف مهربونی ... کم رو و خجالتی و کم حرف ... که برای یه غصه ی کوچولو از کسی روزها غم داشت ... کجاست ؟؟ کجایی ریحانی ؟؟

دیشب دوش گرفتم ... پوست صورتم سفید شده بود ... تاپ مشکی خوشگلی که آقای همسر برام خرید رو با یه شلوار سفید پوشیده بودم ... آقای همسر یه نگاه تحسین آمیز بهم کرد و گفت اسپه کیجا ( دختر سفید , دختر مثل برف ) چطوری ؟؟ لبخند زدم ... گفت نروس ... سکوت کردم ... گفت دپرس و من چشمام پر از اشک شد ... گفتم از خودم راضی نیستم بابایی ... من این ریحان رو دوست ندارم ... گفت تو همون ریحان خودمی که ... چیتو دوست نداری ؟؟ گفتم من برای تو همیشه خودمم ... ولی بیرون از این خونه ... من اون یکی ریحان رو دوست ندارم ... گفت درست می شه ... صبر و امید ریحان ... صبر و امید ...

اتاق الینا به هم ریخته است ... روی تختش مملو از لباسهای تمیزیه که در طول هفته شسته شده و تا نشده ... روی صندلی کامپیوتر پره از لباسهای بیرون که من هی پوشیدم و پرتاب کردم اونجا ... روی چوب لباسی لبریزه از پالتو و کاپشن و پلیور و شلوار جین که مرتب نشدند ... همه جا رو خاک گرفته ... صبح می گم خدا کنه امروز بتونم خونه رو مرتب کنم ... می گه : نکنی هم مهم نیست ... خونه همیشه مرتبه ... تو سخت می گیری ... گفتم اتاق الینا رو دیدی ؟؟ هر روز از بابتش زجر می کشم ولی حسش رو ندارم برای مرتب کردنش ... می گه اصلا مهم نیست ... مبادا بعد از ظهر از خوابت بزنی ها ... می رم توی بغلش ... محکم و سفت ... دستاش رو حلقه می کنه دور کمرم ... خم می شه و صورتش رو می چسبونه به صورتم ... آروم می گه کمر باریک من ... محکمتر بغلش می کنم ... چشمام رو می بندم ... توی گوشم قشنگ ترین موسقی عالم داره نواخته می شه ... صدای زندگی ... صدای بهونه ی بودنم ... صدای تپش قلبش ... سرشار می شم ازش ... پر می شم و از ته دلم می خوام همیشه بنوازه ... تا دنیا دنیاست باشه و بنوازه ...

الینا یک هفته ای می شه که بصورت کاملا یه هویی جیشش رو می گه ... وقتی چشماش گرد می شه و می گه مامااااااااا دیشششششش ... خوشگل ترین حالت ممکن رو به خودش می گیره ... از اینکه می بینه من شلیک می شم وقتی می گه ماما دیش ... خیلی خوشش می یاد ... گاهی هم آبیاری اش رو انجام می ده و بعد اعلام می کنه ولی خیلی کم این اتفاق افتاد ... تقریبا هر ده دقیقه یکبار بصورت سر کاری ماما دیش می گه و یه حالت خیلی خنده داری به چهره اش می ده ... با هم می ریم توی توالت و این شبها من و دخترم اکثر اوقاتمون رو توی هوای دلپذیر توالت می گذرونیم ...

من پر از ناگفته های گفتنی ام ... من متحیر هستم و انگشت به دهن ... من این روزها چیزهای غیر قابل باور زیاد می بینیم ... حتی از خودم ... من این روزها حرفهای غیر قابل باور زیاد می شنوم ... حتی از خودم ... من خوبم ...




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم دی 1388 توسط مامان ریحان

دیشب یه اس ام اس خیلی جالب اومد برای آقای همسر

زندگی اونقدر کوتاهه که به خاطر یک دقیقه طولانی تر شدن ... اونو جشن می گیریم ... یلداتون مبارک

خوشمان آمد.

یلدای امسال با هر سال فرق داشت ... خونه ی مامان گلی رفتیم ... ما و زهرا اینا و زهره هم اومد ... مامان اونقدر خوشحال شد که خنده از روی لبهاش نمی افتاد ... هر چند سکوتش آزارم می داد ولی سعی می کردم خوشحال باشم ... مریم خوشحال بود و محمد هم ... و همین برای خوب بودن عمیق من کافی بود ... شب خوبی بود . من چرا اینطوری شدم ؟؟ نوشتنم نمی یاد !!! عجبا !!!

من آرومم ... این روزها خیلی خوبم ... نمی دونم چرا ... اوضاع اداره افتضاحه ... یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین ... همه چیز به هم ریخته است ... ولی من بعد از اون اوضاع بد روحی و اون حمله های عصبی که علتش فقط و فقط همین اوضاع به هم ریخته ی اداره بود رفتم توی یه حالتی مثل خلسه ... احساس آرامش می کنم ... نمی گم دلیلش قرص های فلوکستین هست چون تمام طول روز رو اینطوری هستم ... تپش قلبم هنوز به روال عادی برنگشته ولی داره بهتر می شه و من خوبم ... خدا هست ... عشق هست ... الینا هست ... زندگی هست ... و مهمتر از همه عشقم هست که تکیه گاه تموم خستگی هامه ... مردی که براش اهمیت دارم و واقعا دوستم داره ... از دوست داشتن های خودم نمی گم ... گفتنی نیست ... من حل شدم توی دو عضو از خانواده ام که یکی اش همسرمه یکی اش پاره ی تنم ...

سنگ توالت خونمون از زیر مشکل پیدا کرده و پنج شنبه و جمعه بنایی داریم ... و هنوز معلوم نیست آقای همسر برای تاسوعا و عاشورا شمال می ره یا نه ... ولی به بنایی هم فکر نمی کنم ... راستی ... خدااااااااااااااااااااااا ... سلام مهربون طناز

** از پراکنده گوییم عذر می خوام !! فقط یه ثبت وقایع بود ... همین و بس!!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم دی 1388 توسط مامان ریحان
   سکوت


وقتی هوا بارونی می شه ... خورشید برای چند روز عشوه گری می کنه و خیال بیرون اومدن نداره ... وقتی هی می خندی ... الکی لبخند می زنی تا بلکه خورشید خانوم راه بیاد و ناز کم کنه و با تو به از این باشه ... ولی عشوه گریش تمومی نداره و هوای دلت ابری و تیره تر می شه ... اون وقت اگه زیر لبت زمزمه کنی چرا وقتی که آدم تنها می شه ... غم و غصه اش قد یک دنیا می شه ... بعد یه صدای آسمونی با دو تا دست کوچولو می کوبه به پاهات و می گه ماما ؟؟ نگاش که می کنی الکی می خنده و بهت می گه نااااااااازی ماما ... بعد بغلت می گیره ... خوب مجبور می شی بغضت رو قورت بدی ... مجبور می شی یاد خودت بندازی که هووووووی تو مادری ... خودت توی درجه ی آخری ... بعد می خندی دوباره ... یه هو توی گلوت تیر می کشه ... انگار یه حجم دیگه به حجم بغضت اضافه شده باشه ... دلم نمی خواد الینا منو اینقدر دوست داشته باشه ... دلم نمی خواد بهم وابسته باشه ... آسیب هایی که من از بیماری مامان دیدم و فوت بابا ... جبران ناپذیر هستند برای روحم ... الینا ؟؟ به خاطر خدا اینقدر دوستم نداشته باش ... هر چی داری بزرگتر می شی ... بیشتر نشون می دی ... بیشتر بوسم می کنی ... بیشتر بغلم می کنی ... نازم می کنی و حواست هست غمگین نباشم ... دراز نکشم ... دیشب می فهمیدی اوضاع رو به راه نیست ... ازم نانای خواستی ... برات آهنگ گذاشتم ... دستم رو گرفتی و گفتی ماما ؟؟ بیا ... گفتم کجا مادری ؟؟ گفتی بیبین و دستاتو به حالت نانای تکون دادی ... گفتم برقصیم ؟ با سر تائید کردی ... گفتم می خوای تو برقصی من برات دست بزنم ؟ گفتی نه ! ماما بیا نانای ... دوباره باید مادر می شدم ... بلند شدم کنارت تکون می خوردم ... گفتی نهههههههههه ماماااانی نانای ... چشمام پر از اشک بود ... کنارت می رقصیدم و تو حرکات رو از من تقلید می کردی ... خسته که شدی ... دوباره کرخت و ناتون دراز کشیدم کنار بخاری ... بابایی عروسی بود ... عروسی دوستش ... رفتی سراغ اسباب بازیهات ... بعد نگام کردی ... اومدی صورتم رو بوسیدی ... بعد نشستم و دوباره مادر شدم ... کلی باهات بازی کردم ... چشمات رو مالیدی ... گفتم الینا لالا داری ؟؟ سرت رو به علامت تائید تکون دادی ... قابلمه ی غذات رو بغل کردی و رفتیم توی تخت ... خیلی زود خوابت برد ... مادر بودنم رو توی یه بوس کوچولو جمع و جور کردم و گذاشتم روی دستات ... بعد شدم خودم ... بعد از مدتها تنها شدم ... تنهایی دوست داشتنی ... نوشتم و اشک ریختم ... با صدای بلند ... با تموم صورت ... با تموم بدن ... نوشتم و گریه کردم ... بعد دوباره خانم خونه شدم ... خونه رو جمع کردم ... ظرفها رو شستم و خانوم بودنم رو خالی کردم توی سبد سینک ظرفشویی و ریختمش توی سطل زباله ... بعد یه لیوان شیر خوردم ... آروم آروم ... لم دادم روی مبل ... فقط نور خفیفی از چراغ خواب کوچولویی که به دیوار نصب بود توی خونه روشن بود ... بعد از ۱۲ ساعت اون لیوان شیر خیلی می چسبید ... خنک بود ... همش رو آروم آروم خوردم ... تا قطره ی آخر ... وقتی خزیدم توی تخت خواب ... کنار بودن کوچولوی الینا ... شاید ده دقیقه بعد ... صورت مردانه ای به گونه هایم چسبید و آروم گفت بیداری ؟؟ سرم رو تکون دادم ... خودم رو هل دادم توی امنیت بودنش و عطر تنش و بعد از حدود یک ساعت به خواب رفتم .

** این متن مال دو هفته ی پیشه ... نمی دونم چرا پابلیشش نکردم ... و حالا می گذارمش ... شاید چون این روزها اصلا حرفم نمی یاد و برای خالی نبودن عریضه شاید !! این رو می گذارم .

- درگذشت آیت الله منتظرررررری واقعا ناراحتم کرد ... روحش شاد ... یادش گرامی

- یلداتون مبارک ... یلدا رو دوست دارم ... منو یاد شبهای پر از سکوتی می اندازه که بابا هم بود و همه می نشستیم و بابا هندونه قاچ می کرد و من حافظ می خوندم ... من یلدا رو به بهانه ی خاطرات بودن بابا دوست دارم ... باباییی ... جات خالیه ... هنوز به نبودنت توی خونه ات عادت نکردم ... باورت می شه ؟؟؟



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط مامان ریحان

از آشپزخونه میام بیرون و می بینم الینا ظرف به قول خودش بوفی ( همون برنج خودمون) رو ریخته روی فرش و با دستش پهنشون کرده و داره از روی فرش با لذت با قاشق و چنگال!! می خوره ... لیوان آب کنار دستشم نصفشو ریخته روی زمین و با ما بقی اش با ماست هاش دوغ !!! درست کرده و داره با قاشق از توی لیوان هی می گذاره دهن خودش ...

من : الینا ؟ این چه کاریه کردی؟؟ چرا غذاتو اینطوری داری می خوری ؟؟

الینا : مامااااااااااااااااااااااا و بعد لبهاشو این شکلی  کرد

من : یعنی چی ؟؟ دارم باهات جدی حرف می زنم

الینا : آبییییییییییییییی ... دبززززززززززززززز ( سبز ) اینااااااااااااااا ( الینا )

من :

الینا : مامااااااااااااانیااااااااااا بیا ناناااااااااااااااااااااااااای

من :

الینا ... ماماااااااااانیاااااااااا آبیییییییییییییییی ... دیشششششششش ... اِه ماماااااا ... باااااااااای ... دیش و دستش رو گذاشت روی پمپرزش

من : چی شده ؟ پیف کردی ؟؟

الینا : ها ( با صدای نازک و ولوم پایین بخونین)

من :

الینا : توی یه عملیات انتحاری(؟!) کوبوند توی گوش من و رفت و به کارش ادامه داد.

من :

 

** نشونه های تازه ای از بیماری در جسم مامان داره نشون داده می شه ... نشونه های خوبی نیستند ... به نوعی بی اختیاری ادرار !! خدا کنه داروهای دکتر جواب بده ... اصلا نمی دونم توی شرایط جدیدی که از بیماری مامان نشون داده می شه باید چطوری رفتار کنم ... من بهش بستگی دارم ... خدا اینو می فهمه ؟؟




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط مامان ریحان

کیسه ی نایلونی حاوی دو عدد شیر توی دستامه ... کاپشنم رو تنم کردم چون می دونم نگه داشتن خودم و اون کیسه به اندازه ی کافی کار سختی هست که من نخوام نگه داشتن کاپشن رو هم بهش اضافه کنم ... خانم چاق و میانسالی خودش رو هل داده ما بین دو تا صندلی ... پس دستگیره بی دستگیره ... جلوتر می رم ... دخترک دانشجویی میله ی اتوبوس رو با تموم تنش گرفته ... حتی با نوک انگشتای شصت پاش ... نگاش می کنم که طوری بایسته و اینقدر به میله لم نده که منم بتونم دستگیره رو بگیرم ... محل نمی ذاره و حتی چپ چپ نگام می کنه ... عذر خواهی می کنم و از عالی جنابان میخوام اندکی جابه جا بشن تا من برم ته اتوبوس و بایستام ... خانم حدودا هم سن و سالهای خودم که خودش را محبوس کرده ما بین هد و روسری و شال بافتنی و مانتو و پالتو و در نهایت چادر !! با صدایی که از ته بینی اش در می آید و اینقدر شل و ول است که یک لحظه می خواهم بالا بیاورم با یک لهجه ی غلیظ می گوید ... چی طوری می خین رد شین اِز اینجا ... اینجا خیلی شلوغس ... با نگاه چپی که نثارش می کنم خودش را جمع و جور می کند و کنار می رود ... بلاخره اندازه ی چهارتا انگشت و یک اندام تقریبا باریک فضای خالی برای خودم پیدا می کنم و می ایستم ... همان خانم جوان به کنار من می آید ... حتی نمی تواند خودش را محکم نگه دارد ... بارها روی من می افتد و بارهای دیگر روی خانم دست راستی اش ... چادرش هم که آن وسط ها برای خودش طناب بازی می کند ... جمعیت باز هم مرا با خود به قسمت ابتدایی اتوبوس هدایت می کند ... همانجا که مرز خانمها و آقایان است ... دختر و پسر جوانی در آغوش هم چنان تنگ قرار گرفته اند که دختران دبیرستانی اطرافشان همه شان آب از لب و لوچه شان راه افتاده است ... از حضور من خوششان نمی آید ولی ابایی هم از این مساله ندارند ... پسر در گوش دختر و دختر در گوش پسر و البته با صدایی نه ملایم حرفهای خصوصی می زنند ... از لب های هم می گویند تا پاهای هم و مدام همدیگر را تحسین می کنند ... حالت تهوع به سراغم می آید ... کمی باز هم با عذر خواهی خود را جابه جا می کنم ... مرد میانسال اصفهانی از آن هیز (؟!) های بی پدر و مادر مدام خودش را به خانمها می مالد ... و من گویا جدیدترین طعمه ام ... نگاهش را که احساس می کنم خودم را گم می کنم بین آن همه گوشت و چربیهای اضافی خانمهای اطرافم ... باز دوباره سر از ته اتوبوس درآورده ام ... خانمی کنار صورتم آدامس می جود ... نفس هایش داغ است و مدام به گونه هایم می خورد ... از بوی آدامسش که معلوم است از صبح آنرا جویده می خواهم بالا بیاورم ... کمی فاصله می گیرم و از نزدیکترین فرد به پنجره می خواهم کمی پنجره را باز کند ... نفسی می کشم ... هوا هوای سردی است ولی برای این محیط مثل فرشته ی نجات است ... کلافه هستم و عصبانی ... از سر کار دارم می روم خانه ... جایی باز می شود و می نشینم ... همین که می نشینم انگار یک سوژه ی جدید برای دوستان فراهم آمده است ... کلی بِر بِر مرا نگاه می کنند ... بی اعتنا به بیرون خیره می شوم ... نفس های بدبویی به مشامم می رسد ... دخترک کنار دستم که دانشجو نیز هست ... شاید از دیشب که شام خورده دیگر چیزی به دهان نبرده باشد ... سعی می کنم افکارم را متمرکز کنم در جایی دیگر ... همین که دارم تلاش می کنم یک هو انگار یک کیسه ی صد کیلویی چربی پرتاب شود روی تنم ... وقتی از شوک حاصله به خود می آیم می بینم خانم میانسالی است که روی من افتاده و من آن زیر کاغذ شده ام ... بلند می شوم تا بنشیند ... مادری با دخترش با موبایل با صدای بلند حرف می زند .... دختره ی بیشرف مگه من بهت نگفتم حق نداری اون تاپ سبزه رو جلوی بابات بپوشی ... نه تنها اونو پوشیدی بلکه رفتی یه شلوارک کوتاه هم پوشیدی ؟؟؟ حالا به خیال خودش صدایش پایین است پایین ترش می آورد ... یک هو بیا و با ش****ررررتتتت و کوووووورســــــتتتتتتت جلوی بابات راه برو ... تو خجالت نمی کشی ... پیر زنها به هیس و پیس می افتند و خانم با عصبانیت گوشی اش را قطع می کند ... یک مادر مهربان دیگری با گوشی اش با نیما ( پسرش ) حرف می زند و اینقدر فحش ناموس به مربی نیما می دهد که چرا معلمش نمره اش را بیست نداده تا معدل نیما بیست شود ... فحش ها را برای نیما می گوید و در آخر از نیما می خواهد دو سه تا بسته نان از فریزر بیرون بگذارد تا برای نهار آماده شود ... باز هم مجالی می شود تا من بنشینم ... در دل آرزو می کنم کاش قلم و کاغذی داشتم و تمام این موارد را یادداشت می کردم ... و به خود قول می دهم روزی این کار را انجام دهم ... توی همین افکار هستم که یک هو چشمم می افتد جلوی اتوبوس ... آقای حدودا چهل و پنج ساله ای با نصف صورتش برایم چشمک می زند ...

این موارد هیچ کدوم خیالی یا زیاده روی درشون دخیل نیست ... عین واقعیت است ... مجموعه ای خیلی خیلی کوچک از آنچه من در روزی یک ساعت اتوبوس گردی می بینم ... من چیزهایی دیده ام در این اتوبوس های شهرم ...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط مامان ریحان

 

اینم ماهان خاله

و اینم جدید جدید ... مال دیروزه

اگه گفتید چرا اینطوری نشسته ؟ داره پی پی می کنه

- گل دختری مامان و بابا اینقدر اون شب گریه کرد که حد نداشت ... هر جا می بینید گریه نمی کنه داره نفس تازه می کنه وگرنه فکر نکنید دلش به حال من و باباش و مهمونها سوخته است ...

- کیکی که ما سفارش دادیم حجم داشت و یه دختر بچه بود شکل اون هنرنمایی آقای شیرینی پز که وسط کیک اسفنجی ساده انجام داده ... اگه می دونستم قراره اینطوری روی کیک نقاشی بکشند خودم کیک می پختم خیلی هم شیک تر بود ...

- عکس ها همگی خانوادگی هستند و گل دختری اجازه ی گرفتن عکس تکی و از این حرفها به کسی نداد ... اصولا اون شب چسبیده بود به مامان ریحان




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط مامان ریحان
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات


Blog Skin